تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم
چقدر خواستند دلتنگی ات را فراموشی یاد دهند و بیشتر دلتنگت کردند ...و چقدر میخواستند آرامت کنند...ناآرام ترت....

+ تاریـــــــخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعــــت 1:36 AMنویــــسنده طیبه/

-/طلوع این درد را

که به انتظار بگذاری

آغاز میشود

تویی در من

و من در

سیر ِ نگاه ِ رفته

از پس دیوار

در لحظه ی واپسین.../


-/به یاد کودکی هایم

که قد نکشیده ام

به سوال های نایافته ام

به سرمای گریخته از تنم

به یاد تو

و همه ی رفتن هایم

ماه را کشیده ام

شبیه نیمی از تو

از نبودنت...!

+ تاریـــــــخ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعــــت 0:55 AMنویــــسنده طیبه/ |

مانده در گلویت خنده ای

و صدایی در نَفَسَت

و نگاهی در نی نی چشمانت که اشک شد

و خفگی از دودهای مانده

از آتش احساست

که مدام کُنده ای را به میان آورده ای

 که سردتر، نه

قندیل بسته ای

و بلور شده ای

که چشمهایت نمی بیند ،

نگاه ِ رفته از پس ِ دیوار را

"قاصد روزهای ابری را "

برف های کُلَک چال را

و سنگریزه های غارهای درونی ات

از

کشف ِ ریزش باران

در تو

و انقطاع دستهای ناگسستنی ...

رو به راه نرفته شده ام

و دست به نسپردن برده ام

تمام خیالات را

در انعکاس ِ ذهنی دیوانه

از نقش های بازی شده در

صحنه های میزهای کافه ای

 چاقوی زیر گلو مانده

 و

دلتنگی برای نرفتن

اینبار هم برو ،تنهایم بگذار

این تن خسته تر از

ماندن و بودن

شده

که بس

نبوده ای ...

خو به نبودن

برده ام ،

تنم را میان شن های انتظار

و دست به زیر چانه ی احساس

و قد میکشم از منطق ارسطو

و فلسفه ای که نگذاشتی به نیچه برسد

و درد از تنمان رویید

از سقوط تن های زنده از

نمردن و دست نَسپُردن.

 

 

+ تاریـــــــخ شنبه دوازدهم آذر 1390 ساعــــت 10:30 AMنویــــسنده طیبه/ |

جغد خوانده بود برایت...

 

روزی که کلاغ بر سر در خانه ات نشست

 

 فکر کردی به شومی نحس کبوتر

 

روزی که رفت

 

شانه ات روی پروانه را ندید

 

و من

 

به نهایت شب بیدار ماندم...

 

روز را دوباره بارور میکنم

 

آنگاه که شد

 

روی تمام پاهایش که ایستاد

 

دوباره و باز

پرنده میشود

 

دردهای شانه ات

 

دوشم که خم از لحظه هاست

 

می ایستد به افتخار نبودن

 

و من دوباره باور میشوم

 

در انعکاس سایه ی درون برکه ای

 

که تن پاک میشود از تو

 

و غسل تعمید من

 

به آیین زمانه ام...


 پ ن :این تیرگی ها ...این خاکستری ،افسردگی نیست...شاید غم قشنگ دوروزه پیش زندگیم بوده...حالا سر از من بیرون برده.... که تابش را نیاورده ام....

+ تاریـــــــخ یکشنبه نهم مرداد 1390 ساعــــت 2:2 PMنویــــسنده طیبه/ |
شروع دوباره میشوم

لحظه هایی را که نبوده ام

و ساعت روی دو پا می ایستد   تا

انتهای فردا

روی دوش عقربه ها

سر خم نکنم


-همیشه کسی هست که کسی را برگرداند...به آدم بودنش... .حالا آنقدر شنیدمت که گوشهایم نمیشنودت... .


پ. ن:۸تیر فهمیدم دو روز پیش تولدم بوده...که همه تبریک گفتن...تبریک...کلمه ی غریبیه...خوبه که بعد دوروز فهمیدم...به بهانه ی تولدم ،روزهایم نامبارک...
+ تاریـــــــخ جمعه سوم تیر 1390 ساعــــت 11:54 PMنویــــسنده طیبه/ |