من،سکوت...مینویسم
من یاد گرفته ام که بغض هایم را اسیر کنم که مدام فرو برم بغضهای ِ پر از التهاب را و بگویم که خاک چه رسوا میکند زمانی که زاییده خاک بود... وقتی که خاک آبستن ِ زمان باشد، زمان آبستن ِ درد و تو مرهم دیگر چه باک از نبودنت که حال همین تو بودنت درد را میزاید و بغض که خوردمش مدام مچاله میشود ... و هم قبیله های من که مشت مشت خاک را اسیرِ دستشان کرده اند فریاد دارند که روی کدام خاک نوشته اند باید رفت روی کدام خاک نشسته بودیم که شد وقتِ باید رفتن لحظه لحظه عطش زیاد میشود فرو خوردن ِ آب مرداب عطش میآورد و تو همچنان که بایدی که باید فرو رفت در خاک له شده ی زمان.... و درد همچنان که بزرگ میشوی بزرگ میشود... بزرگ... بزرگتر از لحظه هایی که پراست از فرو خوردن بغضهایی که تو... . مرداد ۸۸ که سرد شده بود به پاس گل های نیلوفرش گر گرفت وقتی قاصدی برای بارانش نوید داد...! مرداد ۸۸
:« یک سانت خوب است ؟ » « دو سانت ؟ » « سه سانت؟ » «اصلا هر چه تو بگویی » چشمان پف کرده اش تند تر از دو دقیقه ی قبلش با پلک هایش بسته و دوباره باز شد. دیگر البته شاید می پرید. : «بیا جلوتر » ، «باید بیای... » خط کش را روی دفترش جابجا کرد. دستانش می لرزید. باید فاصله را خط کشی می کرد، فاصله ی بینشان . چرا وقت کشیدن فاصله ها کم می شد . او که می دانست بیشتر از اینها فاصله دارند . حالا حداقل می دانست . حالا فاصله ها را بیشتر از سه سانت هم می فهمید . صد کیلومتر را هم درک کرده بود... حتی کمی بیشتر ... اتاقش دیگر راه راه شده . خط کشهایش بزرگتر شده اند ، دیگر جواب خط های فاصله اش را نمی دهند . باید با دستانش خط ها را صاف بکشد تا برسد . تا فاصله ... . اما دستانش هنوز می لرزند . بالای چهارپایه رفت . نقطه نقطه کشید. نقطه ها روی یک خط ایستادند. همه صدایشان همیشه بلندتر از او بود. مادر : «گفتم بیا تو سرما خوری». پدر: «کشیدی زود بیا». فکر کرد رعد می خواهد چه بگوید. رعد: «من می خوام ببارم» . برق آسمان را دید . داشت نقطه نقطه ، خانه می کشید. فکر نمی کرد باریدن خلاف کشیدن باشد. رعد انرژی اش را تبدیل کرد و کوبید . قطره قطره ، نقطه های خانه ی روی دیوار را شست. بیشتر که کشید ، از خانه ی روی دیوار که بیشتر کشید ، تازه فهمیده بود هیچ چیز ، هیچ چیز دیگری را فقط پاک نمی کند ، از بین هم می برد. باید نقطه نقطه همه چیز را کنار هم چید، خط که شد ، منحنی . منحنی به هر جایی ممکن است برسد... بعدش با چند قطره چند هزار نقطه هم که باشد پاک خواهد شد ! دیگر نمی خواهی چیزی در آن نفوذ کند ، چیزی در آن جا بگیرد ، چیزی را در مردمکهایش جا دهد و صوتی را در خودش فرو کند . خسته شده ای می دانم . دلت لک زده برای کوچک و کوچک تر شدن . اینکه همه چیز در یک اتاق جمع شود و وقتی درش را بستی دغدغه ای بیرون نباشد ، همه چیز باشد در کنارت و تو باشی کنار همه چیز . دوست داری همه چیز را در خودت گیر بیندازی می دانم ... تنگ شده است ، همه چیز مثل بند ساعتت که روی مچت جا می اندازد . تنگ شده است همه چیزت که خودت خواستی و ... . نفهمیدم که چه شد و چه رفت و چه آمد نفهمیدم.همان لحظه ی رفتن و آمدنش نفهمیدم. بهار و روزهایش مبارک.... !!!
یک پتک برای کوبش ِ میخهای هراس گاه گاهی، خریده ام ، برای گاه گاهی که به سراغم می آیی... ! شاید نباید باشد خیلی چیزها باشد قبول...!!! به همین راحتی! سکوت میکنم...! تکه های وجودم که تاب نیامدن را آورد و حالا کمی خمیده میشود استخوانهای رنگ پریده وقتی یک لحظه تمام میشود ...همه چیز برای یک لحظه تمام میشود ... شاید!!! چه میشود مگر اشتباه را خواسته انجام داد؟ چه میشود اگر همه چیز را از صافی دلت عبور دهی و بخواهی زیبا ببینی اما کار اشتباهت همین عبور از صافی دلت باشد... چه میشود؟!!! تمام حرفهای نگفته ات بخشیده شود به حرمت نگاه بخشیده شود که رستاخیز نزدیک است اینبار که حرف خسته شده است از اندیشه، از گفتن ،از واژه زمین بگرد، بگرد که گشتنت هر بار برای بودنت دلیلی آورده که نپرسند چرا بودن؟ چرا...؟ حالا که آمده ای میچرخی میگردی اما این روزها کمتر انگار ،میگردی خسته تر از همیشه از گفتنم،خسته تر... . همه از رفتن گله کرده اند و من از آمدن... و گریه ی مدام دیوار آن یکی همه هر روز از آن میگذرند کدام راست است ...؟ ما کریم یا آنها لال...؟! من از تبار هیچ نیستم که بیایم و بیاورم هیچی را که نشسته در کنار و مدام نطق می کند گوش نسپردن را به دل چنگ میزنی ودیگر سرود ِ تولد ِِ نوزاد ِ ذهن خسته را نمیشنوی باید گوش ها را بست ؟،باید دل به باد سپرد و پیاپی نوازش گونه های بی لبخند را با اشک چشید؟ که بگویند و تو گوشها را بسته ای... و دوباره طلوع ذهنی که هر بار داغ میکوبند بر حفره هایش و تو فریاد نداری که بر آوری. کاش ذهن ایستاده در زمان نوسان کند... گوش میگیری و میکوبی روی فلز مدام عرقهای گونه و ریزش باران تخیل که سر میخورد مدام. و تو زنجیری به وصله ای که نه تو و نه هیچ کس وصله ی آن نبود پاره کرده ای دوست داری به لبخند زمان مشتی بکوبی که هر بار تو را با لبخند بازی داده و هزار حرف را پینه بسته است به دستان چروکیده اش زمان بغض میکند وقتی که من مشت میکوبم به ذهنش که از چرخش دیگر تاب برداشته است زمان از دست رفته است ...زمان پیر شده است .. زمان دارد لحظه هایش را دیگر میشمرد ... زمان ....
پ ن:خواستم بگویم هستم....همین .
پ.ن:وقتی عنوان رو برای این پست انتخاب میکردم، بهار که نوشته شد حافظه، جمله ی عنوان رو که برای سال پیش بود زد .پس حالا دو بهار اینجا آغاز شده.حالا برایش شماره گذاشتم .باید دید چند بهار اینجا آغاز خواهد شد...! هر چند مهم نیست...
پ ن:اینبار فقط سکوت نشکسته ام را نوشته ام...همین!
مهم نیست ...
پ.ن:"خاک خون نوشیده است" از شعری از مشیری ست.این مطلب از نظر معنی ربطی به شعر او ندارد و معنای خودش را دارد...!!!
| Design By : Night Skin |

