بالای چهارپایه رفت . نقطه نقطه کشید. نقطه ها روی یک خط ایستادند. همه صدایشان همیشه بلندتر از او بود. مادر : «گفتم بیا تو سرما خوری». پدر: «کشیدی زود بیا». فکر کرد رعد می خواهد چه بگوید. رعد: «من می خوام ببارم» . برق آسمان را دید . داشت نقطه نقطه ، خانه می کشید. فکر نمی کرد باریدن خلاف کشیدن باشد. رعد انرژی اش را تبدیل کرد و کوبید . قطره قطره ، نقطه های خانه ی روی دیوار را شست. بیشتر که کشید ، از خانه ی روی دیوار که بیشتر کشید ، تازه فهمیده بود هیچ چیز ، هیچ چیز دیگری را فقط پاک نمی کند ، از بین هم می برد. باید نقطه نقطه همه چیز را کنار هم چید، خط که شد ، منحنی . منحنی به هر جایی ممکن است برسد... بعدش با چند قطره چند هزار نقطه هم که باشد پاک خواهد شد !
تنگ شده است می دانم . دلت ، جایت ، چشمهایت ، گوش هایت ...
دیگر نمی خواهی چیزی در آن نفوذ کند ، چیزی در آن جا بگیرد ، چیزی را در مردمکهایش جا دهد و صوتی را در خودش فرو کند . خسته شده ای می دانم .
دلت لک زده برای کوچک و کوچک تر شدن . اینکه همه چیز در یک اتاق جمع شود و وقتی درش را بستی دغدغه ای بیرون نباشد ، همه چیز باشد در کنارت و تو باشی کنار همه چیز . دوست داری همه چیز را در خودت گیر بیندازی می دانم ... تنگ شده است ، همه چیز مثل بند ساعتت که روی مچت جا می اندازد .
تنگ شده است همه چیزت که خودت خواستی و ... .
نفهمیدم که چه شد و چه رفت و چه آمد
نفهمیدم.همان لحظه ی رفتن و آمدنش نفهمیدم.
بهار و روزهایش مبارک.... !!!
پ.ن:وقتی عنوان رو برای این پست انتخاب میکردم، بهار که نوشته شد حافظه، جمله ی عنوان رو که برای سال پیش بود زد .پس حالا دو بهار اینجا آغاز شده.حالا برایش شماره گذاشتم .باید دید چند بهار اینجا آغاز خواهد شد...! هر چند مهم نیست...
یک پتک
برای کوبش ِ
میخهای هراس گاه گاهی،
خریده ام ،
برای
گاه گاهی که به سراغم می آیی... !
شاید نباید باشد خیلی چیزها
باشد قبول...!!!
به همین راحتی! سکوت میکنم...!
تکه های وجودم که تاب نیامدن را آورد
و حالا کمی خمیده میشود استخوانهای رنگ پریده وقتی
یک لحظه تمام میشود ...همه چیز برای یک لحظه تمام میشود ... شاید!!!
چه میشود مگر اشتباه را خواسته انجام داد؟
چه میشود اگر همه چیز را از صافی دلت عبور دهی و بخواهی زیبا ببینی
اما کار اشتباهت همین عبور از صافی دلت باشد...
چه میشود؟!!!
پ ن:اینبار فقط سکوت نشکسته ام را نوشته ام...همین!
تمام حرفهای نگفته ات
بخشیده شود به حرمت نگاه
بخشیده شود
که رستاخیز نزدیک است اینبار
که حرف خسته شده است از اندیشه، از گفتن ،از واژه
زمین بگرد، بگرد که گشتنت هر بار برای بودنت دلیلی آورده
که نپرسند
چرا بودن؟
چرا...؟
مهم نیست ...
حالا که آمده ای
میچرخی
میگردی
اما
این روزها کمتر انگار ،میگردی
خسته تر از همیشه از گفتنم،خسته تر... .
همه از رفتن گله کرده اند و من
از آمدن...
و گریه ی مدام دیوار آن یکی
همه هر روز از آن میگذرند
کدام راست است ...؟
ما کریم یا آنها لال...؟!