-/طلوع این درد را
که به انتظار بگذاری
آغاز میشود
تویی در من
و من در
سیر ِ نگاه ِ رفته
از پس دیوار
در لحظه ی واپسین.../
-/به یاد کودکی هایم که قد نکشیده ام به سوال های نایافته ام به سرمای گریخته از تنم به یاد تو و همه ی رفتن هایم ماه را کشیده ام شبیه نیمی از تو از نبودنت...!
مانده در گلویت خنده ای
و صدایی در نَفَسَت
و نگاهی در نی نی چشمانت که اشک شد
و خفگی از دودهای مانده
از آتش احساست
که مدام کُنده ای را به میان آورده ای
که سردتر، نه
قندیل بسته ای
و بلور شده ای
که چشمهایت نمی بیند ،
نگاه ِ رفته از پس ِ دیوار را
"قاصد روزهای ابری را "
برف های کُلَک چال را
و سنگریزه های غارهای درونی ات
از
کشف ِ ریزش باران
در تو
و انقطاع دستهای ناگسستنی ...
رو به راه نرفته شده ام
و دست به نسپردن برده ام
تمام خیالات را
در انعکاس ِ ذهنی دیوانه
از نقش های بازی شده در
صحنه های میزهای کافه ای
چاقوی زیر گلو مانده
و
دلتنگی برای نرفتن
اینبار هم برو ،تنهایم بگذار
این تن خسته تر از
ماندن و بودن
شده
که بس
نبوده ای ...
خو به نبودن
برده ام ،
تنم را میان شن های انتظار
و دست به زیر چانه ی احساس
و قد میکشم از منطق ارسطو
و فلسفه ای که نگذاشتی به نیچه برسد
و درد از تنمان رویید
از سقوط تن های زنده از
نمردن و دست نَسپُردن.
جغد خوانده بود برایت...
روزی که کلاغ بر سر در خانه ات نشست
فکر کردی به شومی نحس کبوتر
روزی که رفت
شانه ات روی پروانه را ندید
و من
به نهایت شب بیدار ماندم...
روز را دوباره بارور میکنم
آنگاه که شد
روی تمام پاهایش که ایستاد
دوباره و باز
پرنده میشود
دردهای شانه ات
دوشم که خم از لحظه هاست
می ایستد به افتخار نبودن
و من دوباره باور میشوم
در انعکاس سایه ی درون برکه ای
که تن پاک میشود از تو
و غسل تعمید من
به آیین زمانه ام...
پ ن :این تیرگی ها ...این خاکستری ،افسردگی نیست...شاید غم قشنگ دوروزه پیش زندگیم بوده...حالا سر از من بیرون برده.... که تابش را نیاورده ام....
لحظه هایی را که نبوده ام
و ساعت روی دو پا می ایستد تا
انتهای فردا
روی دوش عقربه ها
سر خم نکنم
-همیشه کسی هست که کسی را برگرداند...به آدم بودنش... .حالا آنقدر شنیدمت که گوشهایم نمیشنودت... .