تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم


من،سکوت...مینویسم

مرگ

*

چِقَدَر زود گذشت

وقت دیدار زمان

و چقدر آسان است وقت پوسیدنمان

و چقدر تاریک

اما

گرم است

شب وصل من و آن خاکیها

روزگاری ست دلم مشغول است

سر من می لغزد بر گرد زمان

**

تیک ساعت اما تاک نداشت

ثانیه ماند که تنها برود   

یا

نرود

***

من آشفته و خاکی

به شتابان به عزل نزدیکم

و اینک

به خودم میگویم 

که در آن نزدیکی

تکه خاکی خالی بدنم می بوید

و مرا می خواند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:32 PM توسط طیبه پاكدل| |

از تو بدم می آید. برو با پیراهن راه، راهت . وقتی به چشمانت نگاه میکنم بیشتر از تو بدم می آید چون چشمانت هم راه راه شده اند.

از تو بدم می آید میدانی چرا ؟

چون من راه راه دوست ندارم .یک راه را دوست دارم.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:30 PM توسط طیبه پاكدل| |

مردمک تنگ تر می شد .هر چه می گذشت جلویش گرفته تر می شد .شده بود ماه پشت ابر .. . هوا خیلی سرد ،حتی از قطب وحشتناکتر بود.قلبش هم هنوز ترک خورده .مردمکش یه دست یک رنگ بود .آدم وقتی به مردمکش نگاه میکرد کلافه می شد .او ساعتها خیره می موند اما هیچ فایده ای نداشت .حلقه ی نورانی ای که روی مردمک شکل گرفته مثل عکس حلقه ی ماه توی یک چاه بود.دیگه به همه جا نگاه میکرد مردمک از دست اون حلقه ی لعنتی  که جلویش رو گرفته بود خلاص نمی شد .ناگهان ،هبوط به دادش رسید.مردمک خلاص شدحلقه همین که از مردمک خارج شد، یخ زد و ریخت .قلبش هم یخ زد و افتاد وحالا اونچه که از قطب میترسید ،خودش جزئی از قطب شده بود. 

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 2:9 AM توسط طیبه پاكدل| |

و زمان هبوط آدمیان به کجا

هبوط آنها و چرا

لحظه ای مانده بود برای رسیدن به اوج و آنچه هست در هستی

و اما ....هبوط کار همه را ساخت .

و تو آنچنان مبهوت شده ای در کار دنیا

که

این سقوط را هم ......

نفهمیدی. 

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 1:21 AM توسط طیبه پاكدل| |

لحظه ،لحظه وجودم چکیده

جگرم داغ

 وزبان لال میشود

دستانم طاقت ندارد                                                                               سنگینی وجود هوا را.

سکوت گوشم را می خراشد

از کنار گوش من با هر گذرش

سوت می زند سکوت در در گوشم

آدمی از پشت شیشه فریاد میزند

نمی شنود هیچ صدایش

اما من شنیده ام بارها از این دادها

رخدادها

آدمک شیشه اش شکسته ..

اما....

هنوز صدایش گنگ است

آنجا  

گمانم می برد

تکه هایم

به او بخشیده شد

به هنگام چکیدن .

این آدمک غریبه نیست

هر چه هست،

عمریست که با من آشناست..... .

                                                  

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 0:31 AM توسط طیبه پاكدل| |

ماه در بالا خیلی چیزها را می بیند ،ولی حیف....که نمیتواند انها را به یاد آورد.
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 3:28 PM توسط طیبه پاكدل| |


و ناگهان چقدر زود دیر میشود ......

بی آنکه من وتو لحظه ای از آن را درک کنیم.

نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:31 AM توسط طیبه پاكدل| |

رفته بودم به قبرستون .به قبرها نگاه می کردم میخواستم برای همه ی اونایی که اونجا بودن فاتحه بفرستم .حتمااونا هم گناه داشتن که یکی بخواد اونارو با فاتحه پاک کنه و از بین ببره

برای همشون فاتحه خوندم . سبک شدم اما دیگه گردنم درد گرفته بود !یه کم اونطرف تر در ِ قبرستونی بود از درش زدم بیرون .توی راه که داشتم از منطقه ی قبرستون دور ترو دورتر می شدم دا شتم به این فکر می کردم حتما اونا هم بعضی هاشون اونقدر کم نورو ضعیف بودن که دیده نمی شدند بعضی هاشونم اونقدر پر نوربودند که مثل خورشید می درخشیدند. میخواستم از اون منطقه بیام بیرون اما دلم طاقت نمی داد دلم براشون تنگ می شد .تازه داشتم یه شبا هتهایی رو می فهمیدم اما تصمیم گرفتم انقدر به فکر این بچه های آسمون نباشم و از تلسکوپ چشم بردارم برم قبرستون خودمون . امامزاده ی دو کوچه بالاتر...

 
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 10:30 PM توسط طیبه پاكدل| |

اما این سخن را بدانیم که

برای کشف زیبایی ست که زندگی می کنیم ، باقی همه انتظار است و انتظار.

چه زیبا می گوید جبران.

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:45 PM توسط طیبه پاكدل| |

کلام اول همیشه مهمه . پس کلام اول من از دکتر شهید شریعتی :

اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:41 PM توسط طیبه پاكدل| |

 

حرف اول :

سلام

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:30 PM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin