من،سکوت...مینویسم
"همین نزدیکی ها" بسه دیگه چقدر برام حرف میزنی چقدر از صبح تا شبت تعریف میکنی مگه .... مگه نمیبینی اومدم اینجا یه ذره آروم بگیرم.تو واقعا" منو دوست داری یا می خوای اذیتم کنی ؟می دونی دیگه نمی خوام بشنوم باشه؟ امروزم که اومدی .چرا هر روز میای ، با آب خیسم میکنی بابا مگه دیوانه شدی ببینم مگه من به تو کاری دارم که به من کار داری.میدونم دوستم داری میدونم ولی منم دل دارم باید یه کم آروم بگیرم . باشه امروزم اومدی.اصلا" روزهای بعدم حتما" بیا اما،خوب ،این همه از درد تنهاییت میگی این همه از اونا تعریف میکنی از زندگیت میگی چرا هیچ وقت حرفهای منو نمیشنوی یا گوش نمیدی چرا فکر میکنی همه چیزو در باره ی من میدونی یاحرف جدید ندارم. بازم اومدی امروز! میدونی دیگه دارم بهت عادت میکنم وقتی میای دلم نمی خواد بری .از اون اولشم از همین میترسیدم برای همین بهت گفتم.ببین حالا .انقدر بی تابی کردی که خودتم شدی یکی مثل من. باید حدس میزدم برای این روزهای اول هر روز اومدی که تا نرفتم خودتم..... . .اما امروز خدا بیامرزدمون....
| Design By : Night Skin |
