من،سکوت...مینویسم
عبور سایه ات مرا بیدار کرد اما حیف ،حیف که چشمان پف کرده ی من در زمان باز شدنش سرعت عبور سایه را از فیزیک سایه درک نکرد در روزی روشن پس از نیمه شبی تاریک..... . خوبی خدا. (بخونید ،نقطه) من زندگی میکنم ببین.نمیدونم چرا تازه حس زندگی برام روشن شده،تازه مرجانهای دریایی رو حس میکنم.آب به صورتم میزنه دردم نمیاد .نمیدونم فقط چرا وقتی دارم ته دریا شنا میکنم به من طور دیگه ای نگاه میکنن.تو میدونی چرا؟ببین مگه قیافه ام فرقی کرده؟من همون ماهی ای هستم که بودم .فقط .... نمیدونم. اما،من چه چیزهایی داشتم،من یه ماه روشن ته این دنیای دریایی داشتم و نمی فهمیدم. همه به من میگفتند تو یه ماهی نیستی تو برای اینجا نیستی.اما من درک نمیکردم.من یه ماهی به این دنیا، اومده بودم.اما اینها.... .دیگه دارم کلافه میشم.اما،آره تازه میفهمم من یه ماهی سیاه کوچک تازه به دنیا اومده ام فقط همین،یه کم محبت میخوام. اما ،حالا چند روز که میگذره.... .بالهام سرد شده،آبشش هام پر از آب خالی نشده.احساس خفگی میکنم.چرا آب ششهای من از کار افتاده.چقدر بده یه ماهی احساس خفگی کنه.اما،نه من یه ماهی نیستم. یه غریق دریای تازه به این دنیا اومده ام.
| Design By : Night Skin |

