تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم


من،سکوت...مینویسم

ببین چه زیبا به من نگاه میکنه . ببین تمام چشمهاشو باز کرده تا منو هزار چشمی ببینه .تمام حواسش به منه . لحظه به لحظه غبار هایی که جلوی چشمهاشو میگیره کنار میزنه تا بتونه ادامه ی راهمو ببینه .مثل اینکه  براش جالب شده . تازه به نیمه رسیده.تازه داره نگاه میکنه که تا آخرش خیلی مونده .اما من چی هر چه که نگاه میکنم فقط غبار ‍....‍...عمق ... بالا.. بالاتر ...نور....غبار رو میبینم .توی چشمهاش خیره میشم بدون حتی یه پلک زدن .انقدر به چشمهاش نگاه میکنم تا پلکهای خستم خودشون به همدیگه برسن .وقتی که پلک ها از هم جدا شدند احساس میکنم چیزی از اونها میلغزه می افته و روی زمین و راه می افته اما باز توی چشمهاش زل میزنم ... و تو آسمونو ببین. ببین چه عاشقونه به من و ...... نگاه میکنه.
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 10:43 PM توسط طیبه پاكدل| |

یک ،دو، سه، سه و یه نصفه ،چهار ،چهار و یه نصفه، پنج.شمرد خیلی کوچیک بود داشت خفه می شد

فقط پنج تا .....؟فقط میتونست پاهاش رو ببره توی شکمشو به مهتاب خیره بشه . قطره های آب سرازیر

شد، افتاد، گل شد، فرو رفت،چال شد . اما باز ...شمرد. چهار تا پنج تا بیستا بزرگیش بود ....!از سیلی

 سرخ شده  بود . باز آب سرازیر شد ..... افتاد .. چال شد . همه چیز حل شداما، فقط انباری چند تا آجر

داشت وقتیکه اون تنبیه میشد.... ؟  

نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 0:22 AM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin