تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم


من،سکوت...مینویسم

وقتی که خورشید خود را روی آب بر من نشان داد

رقص مرگ تو را دیدم

و حالا که می ایستم

تو هم ایستاده ای

از

رقص

اما .... مرگ......  .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 0:54 AM توسط طیبه پاكدل| |

وقتی دستانم را کشیدی بردی با خودت

   با هر نسیم رقصی بر اندامم می افتاد

     من میرقصیدم تو...نیز خیره میشدی 

      بدنم مانند نتهای آویزان شده در هوا رقصان بود و تو

      با هر حرکت نت اشک می ریختی

      میگفتم پس می رقصم تا برایم گریه کنی تا ابد ....

       تا ابدیت بخشکد در وجودت

      رقصیدم تا نهایت.. نتها تمام شد.. دیگر رقص بر اندامم نمی نشست تا که برایت حرکت کنم

       پس من رفتم وتو آمدی آویزان من شدی

     و من مانند شاخه انگوری آویزان در انبارت ماندم و نسیم

   تنم را می رقصاند

  و حالا غبارها وجودم را می پوشانند تا که تو دیگر مرا نبینی که تو 

... بخار شدی از رفتن اشکهایت.... .

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 2:53 PM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin