من،سکوت...مینویسم
رقص مرگ تو را دیدم و حالا که می ایستم تو هم ایستاده ای از رقص اما .... مرگ...... . وقتی دستانم را کشیدی بردی با خودت با هر نسیم رقصی بر اندامم می افتاد من میرقصیدم تو...نیز خیره میشدی بدنم مانند نتهای آویزان شده در هوا رقصان بود و تو با هر حرکت نت اشک می ریختی میگفتم پس می رقصم تا برایم گریه کنی تا ابد .... تا ابدیت بخشکد در وجودت رقصیدم تا نهایت.. نتها تمام شد.. دیگر رقص بر اندامم نمی نشست تا که برایت حرکت کنم پس من رفتم وتو آمدی آویزان من شدی و من مانند شاخه انگوری آویزان در انبارت ماندم و نسیم تنم را می رقصاند و حالا غبارها وجودم را می پوشانند تا که تو دیگر مرا نبینی که تو ... بخار شدی از رفتن اشکهایت.... .
| Design By : Night Skin |

