تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم


من،سکوت...مینویسم

و حالا لايه هاي نازك پوستت را كه بر مي دارم سياهي ست . لايه دوم پر از عفونت هاي خشك شده. به گوشتت مي رسم .... ديگر چندشم مي شود ... . در پوستت را مي زنم..! تا ديگر لكه هاي ننگت ذرات هوا را آلوده ... نه ... كم نكند لا اقل قدري ديگر هم باشد براي خوردن ذرات براي ما.

از تو مي گذرم به زمين ميرسم زمين ِ خشك . بدون حتي قطره اي آب . هوا هم اگر تلقين كني شايد دو ذره اي... نه ذره اي هست .نه ....حالا هوا هم تمام شد . آب هم .خاك زمين هم در خود پيچيده شد و خود را موميايي پيچ كرد و مانند حلق من خاك را بلعيد . گود شد و .....من راه رفتم . حالا من مانده ام و هيچ هايي كه پوچ شدند . دارم راه مي روم اما دستانم را گم كردم ... حالم دارد بد مي شود و- ...............................-.ناگهان ذره اي از آن بالا به اندازه ي يك متر و شصت سانتي متر به زمين مي افتد و آري مي تركد.. .

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 2:45 PM توسط طیبه پاكدل| |

هر چه بيشتر ميشود

الفباي تفكرات ذهنم

سوزن دوزها  

لب ها را ريزتر مي دوزند

تا (شايد...زماني )

كوك واژه ها باز نشوند

تا تن هاي

كتاب پر رنگم

در ميان ته رنگي پديد نشود

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:11 AM توسط طیبه پاكدل| |

قطار ايستاد. ايستگاه ۲۵.دو باره حركت كرد .راه افتاد به طرف ...... من .از تمام پستي ها بلندي ها سراشيبي ها گذشت اما هنوز نرسيده . منتظرم .صداي بوقش سرم را درد آورد .دوباره ايستاده بود. كمي ايستادم شايد آرام بگيرد اما..... . دوباره آرام قدم زدم روي آسفالتهاي پوك خيابان كه هر بار كه پا رويش مي گذاشتي ....خودت مي داني . اما دوباره مثل اينكه از سراشيبي ذهنم سرازير شد .سرعتش دو چندان شد.ديگر داشت به عمق چشمانم هم نفود مي كرد .چشمانم را بستم تا نكند ار چشمانم ....نه بيرون نيفتاد .ار پلهاي بعد از سراشيبي هم گذشت .هنوز به هر پيچي كه ميرسيد بوق ميزد مي شنيدم .هنوز سرم را مي خراشيد تا كه آمد به ايستگاه اول. صاف بود اما ريلهايش زيك زاك .تمام مسير زيك زاك را هم طي كرد تا ريلهاي روي زمين ديگر محو شدند . حالا همانجا مانده كه شايد مسافرانش پياده شوند اما ...فقط شايد...... .
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:43 PM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin