من،سکوت...مینویسم
و حالا لايه هاي نازك پوستت را كه بر مي دارم سياهي ست . لايه دوم پر از عفونت هاي خشك شده. به گوشتت مي رسم .... ديگر چندشم مي شود ... . در پوستت را مي زنم..! تا ديگر لكه هاي ننگت ذرات هوا را آلوده ... نه ... كم نكند لا اقل قدري ديگر هم باشد براي خوردن ذرات براي ما. از تو مي گذرم به زمين ميرسم زمين ِ خشك . بدون حتي قطره اي آب . هوا هم اگر تلقين كني شايد دو ذره اي... نه ذره اي هست .نه ....حالا هوا هم تمام شد . آب هم .خاك زمين هم در خود پيچيده شد و خود را موميايي پيچ كرد و مانند حلق من خاك را بلعيد . گود شد و .....من راه رفتم . حالا من مانده ام و هيچ هايي كه پوچ شدند . دارم راه مي روم اما دستانم را گم كردم ... حالم دارد بد مي شود و- ...............................-.ناگهان ذره اي از آن بالا به اندازه ي يك متر و شصت سانتي متر به زمين مي افتد و آري مي تركد.. . هر چه بيشتر ميشود الفباي تفكرات ذهنم سوزن دوزها لب ها را ريزتر مي دوزند تا (شايد...زماني ) كوك واژه ها باز نشوند تا تن هاي كتاب پر رنگم در ميان ته رنگي پديد نشود
| Design By : Night Skin |

