من،سکوت...مینویسم
۲. خسته از راه براي آمدن مي آيد و انگشتانش تنها يك بوسه خورده اما براي او كافي ست حالا به دنبال سرچشمه ي بوسه مي رود . تا پيدايش كند تا شايد كامل شود و لبخندي از عمق وجود تنها براي او بزند در پشت لب و درون دهان تا شكافهاي لبش كه از خشكي ست نتركد و جاري نشود آب زاييده ي سرچشمه ي بوسه . انگشتانش هم چنان مي رفت روي ديوار . ديوار شايد دو قدم از او بالاتر بوده و چيزي كه او دنبالش بود دو قدم از ديوار بالاتر ... اما هر چه بود براي او مرتفع بود و فتحش سخت .در كناري ايستاد به ذهنش رسيد شايد ديوار حائلي باشد كه بشود كند. دوباره انگشتان غرق بوسه . اينبار لايه هاي سخت و عميق ميان آجرها را كند شايد با قدرت يك ذره در دو دقيقه .سه روز يك آجر برداشته شد .پنج روز يك آجرو يك نصفه .... .او خسته نمي شود و من كه اينجا هستم خسته ميشوم و چشمانم را مي بندم ...براي لحظه اي . چشمان كه باز ميشود او غرق بوسه شده و گلهاي سرخ روييده زير پاهايش و ديوار دو آجر ندارد فقط دو آجر ... خيلي كوچك بود.
| Design By : Night Skin |

