تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم




















من،سکوت...مینویسم

  ۱.                                                                                                                             فريادهاي او كه من هرگز نمي شنيدم . فريادهاي سكوت . نه ، مي شنيدم وقتي كه از دالان هاي گوش رد مي شد ،عمل انجام مي شد و من عمل را هضم نمي كردم .حرف هاي پر از هوا وارد ذهن من مي شد و بدون هيچ برخوردي با من از من مي گذشتند.حنجره هاي تو پاره پاره مي افتادند و من نور به حلزونهاي درونم نمي رسيد .دريغ كه من نمي فهميدم هيچ كدام را حتي خرد خرد افتادن تو ...ديگر به جايي رسيد كه تو هم بي حنجره بي صدا و ... مهم نيست ديگر چه شدي اما، بعد گذشت صوت ها از سياره ي من شنيدم در انتها، صداي افتادن پري از تو .از درخت . بر روي خاك .... .

۲.

خسته از راه براي آمدن مي آيد و انگشتانش تنها يك بوسه خورده اما براي او كافي ست حالا به دنبال سرچشمه ي بوسه مي رود . تا پيدايش كند تا شايد كامل شود و لبخندي از عمق وجود تنها براي او بزند در پشت لب و درون دهان تا شكافهاي لبش كه از خشكي ست نتركد و جاري نشود آب زاييده ي سرچشمه ي بوسه . انگشتانش هم چنان مي رفت روي ديوار . ديوار شايد دو قدم از او بالاتر بوده و چيزي كه او دنبالش بود دو قدم از ديوار بالاتر ... اما هر چه بود براي او مرتفع بود و فتحش سخت .در كناري ايستاد به ذهنش رسيد شايد ديوار حائلي باشد كه بشود كند. دوباره انگشتان غرق بوسه . اينبار لايه هاي سخت و عميق ميان آجرها را كند شايد با قدرت يك ذره در دو دقيقه .سه روز يك آجر برداشته شد .پنج روز يك آجرو يك نصفه .... .او خسته نمي شود و من كه اينجا هستم خسته ميشوم و چشمانم را مي بندم ...براي لحظه اي .

چشمان كه باز ميشود او غرق بوسه شده و گلهاي سرخ روييده زير پاهايش و ديوار دو آجر ندارد فقط دو آجر ... خيلي كوچك بود.

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:48 PM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin