من،سکوت...مینویسم
باران می بارد و او در تب می سوزد .حرفهایی که میزند تنها گفته میشود اما نه من نه انها و نه خودش چیزی نمی فهمیم .مبارزه می کند با باران شاید تا هر زمان که ببارد میسوزد .......مهم نیست ......مهم نیست شعله بزند و زمانی در آتش بسوزد مهم مبارزه است .صورتش خیس بود و چکه چکه میبارید و باران میبارید.........نوری میتابید و شاید تنها بر اومی تابید از آن میان و از فاصله ی سالهای نوری .خیره شدن اما شمردن و لحظه شماری کردن دشوار نبود تنها ،نگریستن،مرگ بود .دورش حلقه زدند ودستان یکدیگر را فشردند تا او باشد . تمام کائنات برای بودن زمین دعا کردند .
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت
0:12 AM توسط طیبه پاكدل| |
| Design By : Night Skin |

