تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم




















من،سکوت...مینویسم

من نه برای ماندن مانده ام

ونه کوله باری بسته ام تا بمانم

تارهایی روی زمینهای پوک این مسیر را پوشانده که نه عبور می کند 

و نه آزاد می کند ازبند ،تن را .

من نه می مانم ، نه قصد رفتن می کنم

حالا همه گرفتار ،نمانده اند

کسی کنار خیابان رها شده

کسی کناره ی مزرعه ای به آرامش به رهایی تن داده

و کسی در این مسیر سیاه و سفید، رها شده که خود ....حتی،نمی داند

زمین در هوا و هوای زمین در گلوی من گیر کرده

نه زمین را هضم می کنم و نه .......... .

حالا با ته ته سرفه هایم خرده های اضافی زمین را به بیرون می ریزم

و من آزاد می شوم از مصنوعات به زور بلعیده شده.... .

رها شدن دیگر حالا بهانه ایست برای بودن

رهایی دیگر به بند کشیده شده

 و تمام سلولهایش در سلولهای انفرادی این خیال موهوم پوچ اسیر مانده دست به دامان پنجره های فولادی ای شده که یک خط درمیان در آن جایی ست برای فرار.   

دیگر رهایی بزرگ شده .دیگر نه توان و نه وجود دارد.....

دیگر به فکر رها بودن هم به بند می کشد تن را!

دیگر رها شدن هم کافی نیست......!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:46 PM توسط طیبه پاكدل| |

حالا زیستن بهانه ای شد تا مرگ را در دلتنگی و فراموشی درک کنم .مرگ دلتنگ است .آه می کشد .....منتظر و چشم به راه می ماند .می ماند و اشکهایش در سفیدی آسمان جاری می شود تا زیستن بیافریند بی آنکه خود بفهمد ......!تنها دلتنگی اش راهی ست و پلی ست به بیشتر زیستن ....حالا دیگر تصمیم گرفته دست بردارد از دلتنگی .....نه اشکی بریزد و نه آهی....و حالا زندگی کمرنگ می شود .

وقتی مرگ در حال خود باشد و پرنده ی زیستن در هوای خود به پرواز در آید آنوقت شاید روزی با هم ملاقات کنند در آسمان مدفون شده ای که زمین باز دچارش شده....تا شاید دلتنگی هاشان به دیدن ختم شود اما اگر زیستن دچار مرگ و مرگ دچار زیستن نشود...... !

نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:45 PM توسط طیبه پاكدل| |

ایستاده بودم وسط خیابان . به من، خیره نگاه می کردند .خنده ی نیشداری می زدند و می رفتند و می گفتند .و من نگاه می کردم عبور ...... نور نه ثانیه ...نه هیچ چیز نبود جز عبور سایه ام .از وسط خیابان کنار آمدم .او می دوید و من به دنبال او .هر جا که رفت ،نشست ،ایستاد ،ایستادم نگاهش کردم تا ببینم آخرش چه می شود .آخر چه؟ نمیدانم..... .سایه لحظه به لحظه تیره تر می شد انگار که در شب فرو رفته بود و قطره های شب از او چکه می کرد . از او می ترسیدم .جرات نداشتم جرات چه.... ؟ باز نمیدانم...... .سایه می دوید .من می دویدم وارد شدم او هم شد .وارد یک خانه.خانه آشنا بود ..... حیاط ،در ،پله ،اتاق ....همه. دنبال چیزی می گشت من به دنبال او . در کشو را باز کرد همه جا را با دستان سیاهش کثیف کرد تازه فهمیدم خطرناک است !خیلی عصبانی بود دنبال یک وسیله می گشت می گفت :می کشم............ چه کسی را؟ نمی دانست .

چند لحظه بعد زبانش آنقدر سر شد که دیگر در دهانش نچرخید تا صدایی از آن بیرون بیاید .کم کم سایه هم سر شد و افتاد .................هر دودر گوشه ای کنار هم آرام گرفتند .

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 2:56 PM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin