من،سکوت...مینویسم
زن کوله بارش را بسته بود تا از کوچه عبور کند در حالیکه اشکهایش گونه های سرخ شده از سرمایش را روشن کرده بود و کم کم زن چهره ای مقدس پیدا می کرد.... .سایه ای بلند تمام مسیر به دنبال زن می آمد. زن هر لحظه که اشکهایش بیشتر می ریخت قدمهایش را تند تر و بلند تر بر می داشت .حالا دیگر راه نمی رفت، زن می دوید و سایه که کمی کوتاهتر شده بود به دنبال او.... .زن بدون هیچ نگاهی به پشت سرش از پشت خودش واهمه داشت .حتی حاضر نبود برای لحظه ای مسیر پشت خودش را بببیند .زن روبرویش را نگاه می کرد با چشمان خیس اشکش که حالا با وزیدن باد ملایمی ...خشک شده بود.کم کم سرخی صورتش کم شد وچهره ی زن روشن تر.هوا سردی قبل را نداشت .زن چمدان را سبک تر به دنبال خود می کشید زن با چشمان باز خود در حالیکه وزش باد تار موهایش را روی چشمانش می رقصاند ، رقص برگهای مانده میان هوا و زمین را کمی جلوتر از قدمهای پیش رویش می دید.زن بدون دیدن سایه از پشت سرش واهمه داشت اما دیگر زن از ترسیدن بیزار بود.برای لحظه ای بی اختیار دستانش را روی چشمانش کشید تا اشکهای آویزان روی صورتش را پاک کند اما صورتش دوباره خشک شده بود از خیسی گذشته .... .زن یک دستش را در جیبش فرو کرده بود و ترکهای آسفالتی را که هر بار پا رویش می گذاشت می شمرد در حالیکه شمرده بود. با آرامشی بیشتر و صورتی تابیده شده از نور چمدان را با دست دیگرش گرفته بودو آن را از روی آسفالتهای تکراری کوچه عبور می داد .برای لحظه ای ایستاد .....شال روی شانه اش را روی سرش کشید تا اگر آسمان خواست، ببارد در حالیکه او به اندازه ی سالها باریده بود..... .اولین قطره های باران روی صورت زن می ریخت و او سبکتر از قبل بدون چمدانش قدم بر می داشت...برگهای مانده میان هوا و زمین بعد از قدم های زن مثل رد پایی روی زمین آرام می گرفتند از رقص. و چمدان سنگین تر از قبل به زمین چسبیده و زن از کوچه با قطره های باران عبور می کرد.... .
| Design By : Night Skin |

