من،سکوت...مینویسم
ريسمان اتصال كه پاره مي شود و كنار مي رود و بعد آن بندهاي قنداق ِزنبوري از دور بدن گرفته مي شود .تو را مي چرخانند مي چرخانند چرخش چرخش تا با هر چرخ ،يك حلقه از آن بازشود و تو به خودت بيايي و قنداق را سرت گيج بزند . آنقدر لذت مي بري تا روي تاب بالا مي روي آنوقت تازه داغ تازه ميشود كه كاش آنجا بودم . اما ....اما .دوباره تاب مي خوري تا روي زمين مي خوري و سيلي خور زمين مي شوي .آنجا گريه ي با دليل آغاز مي شود گريه از ته دل ..... .هر چه قدر سر مي خوري، انگار سير نميشوي !.. نه سير ميشوي انگار و مي ايستي و توقف شروع مي شود .چند وقتي ميشود توقف كرده اي اما بعد از توقف تو را ميبينم كه چطور طنابها را مي گيري تا غرق نشوي در دريا هنگام طوفان ،به جزيره مي رسي و دوباره سيلي مي خوري از زمين و براي بار آخر چندين بار چرخ مي خوري تا پيچيده شوي ميان تارهاي حلقه اي كه اينبار آنها دور تو مي چرخند ......! می خواست بفهمد ،اصلا اینجا آمده بود که بفهمد .از یک طرف برگه ی آزمایش ، از طرف دیگر برگه های پخش شده ای که روی تک تک کلماتش را جوهر های پخش شده پوشانده بود .... . هیچ چیز دیگری سراغش را نمی گرفت. بعد از ظهرایش را به دیدن می گذراند دیدن آدمهایی که روی یک صحنه زندگی می کردند .رفته بود تا مرغ در یایی را ببیند که بفهمد ... . هر جمله ای را که تروپلف می زد از بر بود و با خودش زمزمه می کرد لحظه به لحظه با او داد می کشید درون خودش و اشکهایی که ریخته نمیشد ... . با تروپلف مشکلی نداشت فقط با تصمیم آخر مشکل داشت و وقتی قسمت خودکشی می رسید خنثی و یخ سر جایش میخ کوب می شد و هیچ چیزی نمیگفت نه با خودش و نه با صندلی خالی کنار دستی و داشت به این نتیجه می رسید که اینطور فهمیدن و مردن خوب نیست . یاد تاب بازی صبح زیر بارانش در خیابان به آن شلوغی مشغول و سر پا نگهش داشته بود .نیمی ازبرگه ی در جیبش، بیرون زده بودکه همراه قدم هایش کم کم آویزان تر شد و روی زمین افتاد وخیس شد در باران پس مانده ی دیروز و امروز.دیگر به برگه خیره نشد تا دوباره فکر کند. با خودش درون خودش فریاد می کرد. مردی از ماشین پیاده شد و او به صدای مرد خیره مانده بود تا بشنود برای چه در آن همه باران که در چاله های این شهر لعنتی مانده دارد راه میرود. فکر می کرد مثل خودش آمده تا نیرو بگیرد از این قطره آبهایی که حالا از زندگی بین زمین و هوا نا امید شدند و مثل جسدهایی پهن شدند در این مسیرو حالا ماندند ... . داشت فکر می کرد! در حالیکه مرد نماند تا او ادامه دهد به فکر کردن . و مرد نام اجناسی را با خود زمزمه می کرد .آسفالتهای زیر پا دیگر دیده نمی شدند .دیگر مسیر زیر پا حتی امن نبود اما او قدمها را هر لحظه محکم تر از قبل بر می داشت .با تمام فریادهایی که نمیکرد محکم تر میشد.مادر سراسیمه در کوچه قدم گذاشته بود و هر ثانیه انتها و ابتدای کوچه را دنبال میکرد برای دیدن او .مادر تمام مسیر کوچه را قدم گذاشته بود و برای پسر رد پایی به جا گذاشته بود در حالیکه پسر با قدم های محکم و بی فکر به مسیر روبرو ی خودش نمیرفت و برای دیدن وقت صرف نمیکرد وفقط گوشهای او تمام لحظه ها را ثبت می کرد ...مردی را که با عصایش پای او را کوبید بخشید و رفت .او تمامی چیز ها را می خواست ببخشد تا پرواز را بیاموزد .... .تا مثل یک مرغ دریایی آزاده باشد.وقتی روبروی در خانه رسید برای لحظه ای همه چیز را دید با تمام جزئیات. وارد خانه شد با دلتنگی هر چه بیشتر به مادر خیره شد .مادر چند کلامی را روی لبانش جنباند در حالیکه گوشهای او در حال ثبت لحظه های قبل بودند.دست مادر رابوسید و وارد اتاق شد .به برگه های تا شده، پاره شده، مچاله شده ی گوشه ی اتاق نگاهی انداخت و برگه های باقی مانده ی در جیبش را مچاله کرد و جدا از ورق های دیگر انداخت .داشت فکر می کرد اصلا رفته بود برگه ها را بگیرد تا بفهمد . یاد نشستن های این گوشه اتاقش عذابش میداد که چرا نشسته؟ امروز در اتاق مدام از خودش پرسید.حالا نه مینشست و نه نمی نشست می خواست بفهمد .حالا نه مینوشت و نه میخواند حالا آزاد آزاد بود تنها میدید و می شنید و ثبت میکرد در حالیکه آزاد بود. مادر شب تا صبح را نخوابید و نگران دستهایش را در کنار بدنش نخوابانیده بود آنها را کنار گوشهایش گذاشته بود تا نشنود ، از شنیدن ترس داشت. صبح زود او رفته بود اصلا رفت تا بفهمد مثل دیروز برای بار آخر.... !
| Design By : Night Skin |

