تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم


من،سکوت...مینویسم

پرواز را آموخته بود. روبروی پنجره نشست و به اوازشان هم گوش داد تا آواز

 را هم بیاموزد .یک روز پنجره را بست و پشت به پنجره کرد و آوازی را خواند

در حالیکه صدایی شنیده نمیشد و پرواز کرد در حالیکه خوابیده بود . او آموخته

 بود ،فقط، آواز ِ گنجشک ها را با پنجره ی بسته و پرواز را با چشمان همیشه

 بسته اش...! او آموخته بود.

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 8:42 PM توسط طیبه پاكدل| |

مرحم میگذارم به روی زخم های پیاپی پیکر بی جان انتظار،

آوازِِ سکوتِ انتظار برای مدت ها خاموش ماند و برای ِ،و فقط تنها، برای ماندن .

ماندن و دیدن و انتظار برای هر ثانیه که بلغزد بر پیکر جان ادمها.

ثانیه سقوط کنان به انتظار روزها مینشیند و من و تو ...را حتی بی من و تو به پیش میبرد.

لذت ِبردن ثانیه به انتظار، سالهاست که در من مدفون شده و انتظار، مفهوم انتزاعی زمان را ارمغان آورده

و من مدهوش ثانیه های مانده ی انتظارم ...سالهاست...حتی ما قبل بودن...حتی....!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:11 PM توسط طیبه پاكدل| |

 بیصدا وزش پاییزی ، بهار ِ اینبار سپید را

میهمان سبزینه ی گل های چیده شده ی گلدان میکند

و باد نرم نرمک مرا آویز سبزینه ی خیال ...!

نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 12:51 PM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin