من،سکوت...مینویسم
پرواز را آموخته بود. روبروی پنجره نشست و به اوازشان هم گوش داد تا آواز را هم بیاموزد .یک روز پنجره را بست و پشت به پنجره کرد و آوازی را خواند در حالیکه صدایی شنیده نمیشد و پرواز کرد در حالیکه خوابیده بود . او آموخته بود ،فقط، آواز ِ گنجشک ها را با پنجره ی بسته و پرواز را با چشمان همیشه بسته اش...! او آموخته بود. مرحم میگذارم به روی زخم های پیاپی پیکر بی جان انتظار، آوازِِ سکوتِ انتظار برای مدت ها خاموش ماند و برای ِ،و فقط تنها، برای ماندن . ماندن و دیدن و انتظار برای هر ثانیه که بلغزد بر پیکر جان ادمها. ثانیه سقوط کنان به انتظار روزها مینشیند و من و تو ...را حتی بی من و تو به پیش میبرد. لذت ِبردن ثانیه به انتظار، سالهاست که در من مدفون شده و انتظار، مفهوم انتزاعی زمان را ارمغان آورده و من مدهوش ثانیه های مانده ی انتظارم ...سالهاست...حتی ما قبل بودن...حتی....! بیصدا وزش پاییزی ، بهار ِ اینبار سپید را میهمان سبزینه ی گل های چیده شده ی گلدان میکند و باد نرم نرمک مرا آویز سبزینه ی خیال ...!
| Design By : Night Skin |

