من،سکوت...مینویسم
بشکن که دوباره ثابت کنی که مانده ای .یکی بیاید یقه اش را از دستانم جدا کند .دارد میمیرد در وجودم .مدام شوخی میکند .به او بگویید من همیشه جنبه ی شوخی اش را ندارم. به او بگویید دوست داشتنش را باور کرده ام با هر چه که داده و بعد دوباره گرفته .به او بگویید اگر من جدا شده ام چرا من را نمیگیرد دستانم را نمیگیرد .یا اگر میگیرد انگشت کوچک دستم را فقط به انگشتانش نزدیک میکند و بعد که من آرام شدم دستش را پس میکشد طوری که من حتی آنها را از پشت وجود نامرئی اش نمیبینم .چرا؟چرا؟چرا؟ چرا من خواستم و او خواست و همه خواستن من را که دیدند ،خواستند و من امید به همه چیزش بستم ودر حالیکه نباید میبستم و دوباره در حالیکه داشتم بلند میشدم شکستم. به او نمیخواهد بگویید خودم گفتم ...جواب داد طوری که انگشت به دهان ماندم و دوباره جواب داد و و من نخواستم وسرمست جوابهای قبلی اش شدم و از او غافل شدم و او ...یادش رفت که من خواسته بودم و او دستم را گرفته بود در حالیکه من در آغوشش بودم ... .من سرمست شدم ...دوست دارم یک بار ببینمش یا نه ببویمش حالا ، نه هیچ وقت دیگر!!! او فقط سه حرف دارد همیشه وقتی نگاهش میکنم سکوت میکند همیشه... چرا؟
پ ن :در این دنیای مجازی خیلی ها حرفی را بد میفهمند ،نسبت به این مطلب( بعضا )لطفا دچار توهم فانتزی نشوید...!
| Design By : Night Skin |

