من،سکوت...مینویسم
من از تبار هیچ نیستم که بیایم و بیاورم هیچی را که نشسته در کنار و مدام نطق می کند گوش نسپردن را به دل چنگ میزنی ودیگر سرود ِ تولد ِِ نوزاد ِ ذهن خسته را نمیشنوی باید گوش ها را بست ؟،باید دل به باد سپرد و پیاپی نوازش گونه های بی لبخند را با اشک چشید؟ که بگویند و تو گوشها را بسته ای... و دوباره طلوع ذهنی که هر بار داغ میکوبند بر حفره هایش و تو فریاد نداری که بر آوری. کاش ذهن ایستاده در زمان نوسان کند... گوش میگیری و میکوبی روی فلز مدام عرقهای گونه و ریزش باران تخیل که سر میخورد مدام. و تو زنجیری به وصله ای که نه تو و نه هیچ کس وصله ی آن نبود پاره کرده ای دوست داری به لبخند زمان مشتی بکوبی که هر بار تو را با لبخند بازی داده و هزار حرف را پینه بسته است به دستان چروکیده اش زمان بغض میکند وقتی که من مشت میکوبم به ذهنش که از چرخش دیگر تاب برداشته است زمان از دست رفته است ...زمان پیر شده است .. زمان دارد لحظه هایش را دیگر میشمرد ... زمان ....
پ.ن:"خاک خون نوشیده است" از شعری از مشیری ست.این مطلب از نظر معنی ربطی به شعر او ندارد و معنای خودش را دارد...!!!
| Design By : Night Skin |

