تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم


من،سکوت...مینویسم

تنگ شده است می دانم . دلت ، جایت ، چشمهایت ، گوش هایت ...

 دیگر نمی خواهی چیزی در آن نفوذ کند ، چیزی در آن جا بگیرد ، چیزی را در مردمکهایش جا دهد و صوتی را در خودش فرو کند .  خسته شده ای می دانم . 

 دلت لک زده برای کوچک و کوچک تر شدن . اینکه همه چیز در یک اتاق جمع شود و وقتی درش را بستی دغدغه ای بیرون نباشد ، همه چیز باشد در کنارت و تو باشی کنار همه چیز . دوست داری همه چیز را در خودت گیر بیندازی می دانم ... تنگ شده است ، همه چیز مثل بند ساعتت که روی مچت جا می اندازد .

 تنگ شده است همه چیزت که خودت خواستی و ... .

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 3:32 PM توسط طیبه پاكدل| |

نفهمیدم که چه شد و چه رفت و چه آمد

نفهمیدم.همان لحظه ی رفتن و آمدنش نفهمیدم.

بهار و روزهایش مبارک.... !!!

 


پ.ن:وقتی عنوان رو برای این پست انتخاب میکردم، بهار که نوشته شد حافظه، جمله ی عنوان رو که برای سال پیش بود زد .پس حالا دو بهار اینجا آغاز شده.حالا برایش شماره گذاشتم .باید دید چند بهار اینجا آغاز خواهد شد...! هر چند مهم نیست...
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 10:1 PM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin