من،سکوت...مینویسم
بالای چهارپایه رفت . نقطه نقطه کشید. نقطه ها روی یک خط ایستادند. همه صدایشان همیشه بلندتر از او بود. مادر : «گفتم بیا تو سرما خوری». پدر: «کشیدی زود بیا». فکر کرد رعد می خواهد چه بگوید. رعد: «من می خوام ببارم» . برق آسمان را دید . داشت نقطه نقطه ، خانه می کشید. فکر نمی کرد باریدن خلاف کشیدن باشد. رعد انرژی اش را تبدیل کرد و کوبید . قطره قطره ، نقطه های خانه ی روی دیوار را شست. بیشتر که کشید ، از خانه ی روی دیوار که بیشتر کشید ، تازه فهمیده بود هیچ چیز ، هیچ چیز دیگری را فقط پاک نمی کند ، از بین هم می برد. باید نقطه نقطه همه چیز را کنار هم چید، خط که شد ، منحنی . منحنی به هر جایی ممکن است برسد... بعدش با چند قطره چند هزار نقطه هم که باشد پاک خواهد شد !
| Design By : Night Skin |

