تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم




















من،سکوت...مینویسم

:« یک سانت خوب است ؟ »

« دو سانت ؟ »

« سه سانت؟ »

«اصلا هر چه تو بگویی » چشمان  پف کرده اش تند تر از دو دقیقه ی قبلش با پلک هایش بسته و دوباره باز شد. دیگر البته شاید می پرید.

: «بیا جلوتر » ، «باید بیای... »

خط کش را روی دفترش جابجا کرد. دستانش می لرزید. باید فاصله را خط کشی می کرد، فاصله ی بینشان .

چرا وقت کشیدن فاصله ها کم می شد . او که می دانست بیشتر از اینها فاصله دارند . حالا حداقل می دانست . حالا فاصله ها را بیشتر از سه سانت هم می فهمید . صد کیلومتر را هم درک کرده بود... حتی کمی بیشتر ... اتاقش دیگر راه راه شده . خط کشهایش بزرگتر شده اند ، دیگر جواب خط های فاصله اش را نمی دهند . باید با دستانش خط ها را صاف بکشد تا برسد . تا فاصله ... . اما دستانش هنوز می لرزند .

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:7 AM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin