من،سکوت...مینویسم
:« یک سانت خوب است ؟ » « دو سانت ؟ » « سه سانت؟ » «اصلا هر چه تو بگویی » چشمان پف کرده اش تند تر از دو دقیقه ی قبلش با پلک هایش بسته و دوباره باز شد. دیگر البته شاید می پرید. : «بیا جلوتر » ، «باید بیای... » خط کش را روی دفترش جابجا کرد. دستانش می لرزید. باید فاصله را خط کشی می کرد، فاصله ی بینشان . چرا وقت کشیدن فاصله ها کم می شد . او که می دانست بیشتر از اینها فاصله دارند . حالا حداقل می دانست . حالا فاصله ها را بیشتر از سه سانت هم می فهمید . صد کیلومتر را هم درک کرده بود... حتی کمی بیشتر ... اتاقش دیگر راه راه شده . خط کشهایش بزرگتر شده اند ، دیگر جواب خط های فاصله اش را نمی دهند . باید با دستانش خط ها را صاف بکشد تا برسد . تا فاصله ... . اما دستانش هنوز می لرزند .
| Design By : Night Skin |
