تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم




















من،سکوت...مینویسم

  • تن مرداب

که سرد شده بود

به پاس گل های نیلوفرش

گر گرفت

وقتی قاصدی برای بارانش نوید داد...!

 

  • گریه امانش نمی دهد که بگوید بازی بود هر چه که مدام میبافت و پس میکرد و سر میداد به سوی تو .روزی که برایت نشست و گریست ،بی تاب آمدنت بود و حالا ... .حالا با این چراغانی شهر که همه میرقصند از آمدنت ،های و هوی میکنند و تو خودت نمیدانی که گریه امانش را بریده است که بگوید مردنت را عروسی گرفته اند اینجا که آخرین آدم هم تمام شده است...!

                                                         مرداد ۸۸


پ ن:خواستم بگویم هستم....همین .
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 3:49 PM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin