من،سکوت...مینویسم
من یاد گرفته ام که بغض هایم را اسیر کنم که مدام فرو برم بغضهای ِ پر از التهاب را و بگویم که خاک چه رسوا میکند زمانی که زاییده خاک بود... وقتی که خاک آبستن ِ زمان باشد، زمان آبستن ِ درد و تو مرهم دیگر چه باک از نبودنت که حال همین تو بودنت درد را میزاید و بغض که خوردمش مدام مچاله میشود ... و هم قبیله های من که مشت مشت خاک را اسیرِ دستشان کرده اند فریاد دارند که روی کدام خاک نوشته اند باید رفت روی کدام خاک نشسته بودیم که شد وقتِ باید رفتن لحظه لحظه عطش زیاد میشود فرو خوردن ِ آب مرداب عطش میآورد و تو همچنان که بایدی که باید فرو رفت در خاک له شده ی زمان.... و درد همچنان که بزرگ میشوی بزرگ میشود... بزرگ... بزرگتر از لحظه هایی که پراست از فرو خوردن بغضهایی که تو... . مرداد ۸۸
| Design By : Night Skin |

