تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم


من،سکوت...مینویسم

خوابی را که دیده بود دست نخورده گذاشت تا انتهای خیابان  برای همه تعریف کند. دستش را زیر سوئی شرت کهنه ی دوستش پنهان کرده بود و...

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:38 PM توسط طیبه پاكدل| |

پایش را از میان قبرهای ترک خورده ی کهنه با زحمت زیاد بیرون کشید و لباس خاکی شده اش را تکانی داد و دستانش را در حالیکه که در جیب های پالتوی گشادش  فرو کرده بود در هوا تکان میداد ...

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 PM توسط طیبه پاكدل| |

روی پله ی چهارم یک ساختمان هفت طبقه ایستاده بود .لحظه لحظه ی نفسهایش برایش دشوار بود.صورت و دست و پاهایش کرخت شده بود .دستهایش روی نرده های  پله ی چهارم انگار کوبیده شده بودند ...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:31 PM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin