من،سکوت...مینویسم
خوابی را که دیده بود دست نخورده گذاشت تا انتهای خیابان برای همه تعریف کند. دستش را زیر سوئی شرت کهنه ی دوستش پنهان کرده بود و... پایش را از میان قبرهای ترک خورده ی کهنه با زحمت زیاد بیرون کشید و لباس خاکی شده اش را تکانی داد و دستانش را در حالیکه که در جیب های پالتوی گشادش فرو کرده بود در هوا تکان میداد ... روی پله ی چهارم یک ساختمان هفت طبقه ایستاده بود .لحظه لحظه ی نفسهایش برایش دشوار بود.صورت و دست و پاهایش کرخت شده بود .دستهایش روی نرده های پله ی چهارم انگار کوبیده شده بودند ...
| Design By : Night Skin |

