من،سکوت...مینویسم
بایست میان هجوم و باران شو نبار از گسستن بند بند تنت جان میکند مدام پر کن تمام چاههای دلت را شهر پر است از خالی چاه ها... . • رود که از تلاطم ایستاد طوفان هجوم آورد به خاطر آرامت و این دستان تو بود که همانطور به دیوار تکیه ماند... . ۸/ ۸/ ۸۸ که سرد شده بود به پاس گل های نیلوفرش گر گرفت وقتی قاصدی برای بارانش نوید داد...! مرداد ۸۸
:« یک سانت خوب است ؟ » « دو سانت ؟ » « سه سانت؟ » «اصلا هر چه تو بگویی » چشمان پف کرده اش تند تر از دو دقیقه ی قبلش با پلک هایش بسته و دوباره باز شد. دیگر البته شاید می پرید. : «بیا جلوتر » ، «باید بیای... » خط کش را روی دفترش جابجا کرد. دستانش می لرزید. باید فاصله را خط کشی می کرد، فاصله ی بینشان . چرا وقت کشیدن فاصله ها کم می شد . او که می دانست بیشتر از اینها فاصله دارند . حالا حداقل می دانست . حالا فاصله ها را بیشتر از سه سانت هم می فهمید . صد کیلومتر را هم درک کرده بود... حتی کمی بیشتر ... اتاقش دیگر راه راه شده . خط کشهایش بزرگتر شده اند ، دیگر جواب خط های فاصله اش را نمی دهند . باید با دستانش خط ها را صاف بکشد تا برسد . تا فاصله ... . اما دستانش هنوز می لرزند . بالای چهارپایه رفت . نقطه نقطه کشید. نقطه ها روی یک خط ایستادند. همه صدایشان همیشه بلندتر از او بود. مادر : «گفتم بیا تو سرما خوری». پدر: «کشیدی زود بیا». فکر کرد رعد می خواهد چه بگوید. رعد: «من می خوام ببارم» . برق آسمان را دید . داشت نقطه نقطه ، خانه می کشید. فکر نمی کرد باریدن خلاف کشیدن باشد. رعد انرژی اش را تبدیل کرد و کوبید . قطره قطره ، نقطه های خانه ی روی دیوار را شست. بیشتر که کشید ، از خانه ی روی دیوار که بیشتر کشید ، تازه فهمیده بود هیچ چیز ، هیچ چیز دیگری را فقط پاک نمی کند ، از بین هم می برد. باید نقطه نقطه همه چیز را کنار هم چید، خط که شد ، منحنی . منحنی به هر جایی ممکن است برسد... بعدش با چند قطره چند هزار نقطه هم که باشد پاک خواهد شد ! دیگر نمی خواهی چیزی در آن نفوذ کند ، چیزی در آن جا بگیرد ، چیزی را در مردمکهایش جا دهد و صوتی را در خودش فرو کند . خسته شده ای می دانم . دلت لک زده برای کوچک و کوچک تر شدن . اینکه همه چیز در یک اتاق جمع شود و وقتی درش را بستی دغدغه ای بیرون نباشد ، همه چیز باشد در کنارت و تو باشی کنار همه چیز . دوست داری همه چیز را در خودت گیر بیندازی می دانم ... تنگ شده است ، همه چیز مثل بند ساعتت که روی مچت جا می اندازد . تنگ شده است همه چیزت که خودت خواستی و ... . نفهمیدم که چه شد و چه رفت و چه آمد نفهمیدم.همان لحظه ی رفتن و آمدنش نفهمیدم. بهار و روزهایش مبارک.... !!!
یک پتک برای کوبش ِ میخهای هراس گاه گاهی، خریده ام ، برای گاه گاهی که به سراغم می آیی... ! شاید نباید باشد خیلی چیزها باشد قبول...!!! به همین راحتی! سکوت میکنم...! تکه های وجودم که تاب نیامدن را آورد و حالا کمی خمیده میشود استخوانهای رنگ پریده وقتی یک لحظه تمام میشود ...همه چیز برای یک لحظه تمام میشود ... شاید!!! چه میشود مگر اشتباه را خواسته انجام داد؟ چه میشود اگر همه چیز را از صافی دلت عبور دهی و بخواهی زیبا ببینی اما کار اشتباهت همین عبور از صافی دلت باشد... چه میشود؟!!! تمام حرفهای نگفته ات بخشیده شود به حرمت نگاه بخشیده شود که رستاخیز نزدیک است اینبار که حرف خسته شده است از اندیشه، از گفتن ،از واژه زمین بگرد، بگرد که گشتنت هر بار برای بودنت دلیلی آورده که نپرسند چرا بودن؟ چرا...؟ حالا که آمده ای میچرخی میگردی اما این روزها کمتر انگار ،میگردی خسته تر از همیشه از گفتنم،خسته تر... . همه از رفتن گله کرده اند و من از آمدن... و گریه ی مدام دیوار آن یکی همه هر روز از آن میگذرند کدام راست است ...؟ ما کریم یا آنها لال...؟! بشکن که دوباره ثابت کنی که مانده ای .یکی بیاید یقه اش را از دستانم جدا کند .دارد میمیرد در وجودم .مدام شوخی میکند .به او بگویید من همیشه جنبه ی شوخی اش را ندارم. به او بگویید دوست داشتنش را باور کرده ام با هر چه که داده و بعد دوباره گرفته .به او بگویید اگر من جدا شده ام چرا من را نمیگیرد دستانم را نمیگیرد .یا اگر میگیرد انگشت کوچک دستم را فقط به انگشتانش نزدیک میکند و بعد که من آرام شدم دستش را پس میکشد طوری که من حتی آنها را از پشت وجود نامرئی اش نمیبینم .چرا؟چرا؟چرا؟ چرا من خواستم و او خواست و همه خواستن من را که دیدند ،خواستند و من امید به همه چیزش بستم ودر حالیکه نباید میبستم و دوباره در حالیکه داشتم بلند میشدم شکستم. به او نمیخواهد بگویید خودم گفتم ...جواب داد طوری که انگشت به دهان ماندم و دوباره جواب داد و و من نخواستم وسرمست جوابهای قبلی اش شدم و از او غافل شدم و او ...یادش رفت که من خواسته بودم و او دستم را گرفته بود در حالیکه من در آغوشش بودم ... .من سرمست شدم ...دوست دارم یک بار ببینمش یا نه ببویمش حالا ، نه هیچ وقت دیگر!!! او فقط سه حرف دارد همیشه وقتی نگاهش میکنم سکوت میکند همیشه... چرا؟ کاش صدای خالی شدن هم ،همچون شکستن شنیده میشد ... کاش یکبار هم که شده تمام دنیا از هر چیزش خالی و دوباره از نو پر میشد ،تا صدایش آراممان کند که دوباره نو خواهیم شد تا صدایش تکانمان دهد ،همه چیز را به هم بریزد ...کاش یکبار خالی و دوباره از نو پر میشدم... کاش دیگر کاش را بر زبان نیاورم "تا خالی بودن را نفهمم نخواهم فهمید تا کی باید سیراب شوم " پیدا میشود اینبار در قعر زمان و به بن بست میرسد اینبار ذهن ِعدم و عدم به وجود . تمامی لحظه های پوچی اینبار نقر میشود به سنگهای دیواره های غارهای درون . سنگریزه های هبوط که فوران میکند از آتشفشان عدم نه من و نه تو و نه کسی نیست تا نجات دهد ذهن انفجار یافته ی زمان را . کهکشان که از لابلای ذهن هامان میگذرد فرو میکشد تمامی گرداب های شوم این زمان را. خلا این بار به کار میافتد در زمان و نجات میدهد ذهن خسته را از شومیانی که به تو هجوم برده اند و تو بی لگام چیزی را به پیش میبری به سرزمین بکر نا کجا آباد. مهم نیست ... مهم نیست آسمان باز شود و زمین را ببلعد و یا زمین نچرخد و یا دایره ها، دوار راهی دور را به دور چیزی نگردند و به دور خود نچرخند و نستایند مهم نیست باران از زمین ببارد و آسمان اینبار سیراب شود و یا واژه ها مرا به گرداب فرو برند یا به قعر زمین و زمان خلا اینبار موج میزند میان واژه ها وذهنی که تلاطم را تجربه اش میکند و خود را برای همیشه مومیایی پیچ و خاطرات را به گل میگیرد مهم نیست دیگر بی ثمر راه رفتن و از بالا هبوط را دیدن وقتی زمین به آسمان هبوط میکند اینبار...!!
پ ن:خواستم بگویم هستم....همین .
پ.ن:وقتی عنوان رو برای این پست انتخاب میکردم، بهار که نوشته شد حافظه، جمله ی عنوان رو که برای سال پیش بود زد .پس حالا دو بهار اینجا آغاز شده.حالا برایش شماره گذاشتم .باید دید چند بهار اینجا آغاز خواهد شد...! هر چند مهم نیست...
پ ن:اینبار فقط سکوت نشکسته ام را نوشته ام...همین!
مهم نیست ...
پ ن :در این دنیای مجازی خیلی ها حرفی را بد میفهمند ،نسبت به این مطلب( بعضا )لطفا دچار توهم فانتزی نشوید...!
| Design By : Night Skin |
