تبليغاتX
من،سکوت...مینویسم - حال من ِ حالا!!!




















من،سکوت...مینویسم

تنگ شده است می دانم . دلت ، جایت ، چشمهایت ، گوش هایت ...

 دیگر نمی خواهی چیزی در آن نفوذ کند ، چیزی در آن جا بگیرد ، چیزی را در مردمکهایش جا دهد و صوتی را در خودش فرو کند .  خسته شده ای می دانم . 

 دلت لک زده برای کوچک و کوچک تر شدن . اینکه همه چیز در یک اتاق جمع شود و وقتی درش را بستی دغدغه ای بیرون نباشد ، همه چیز باشد در کنارت و تو باشی کنار همه چیز . دوست داری همه چیز را در خودت گیر بیندازی می دانم ... تنگ شده است ، همه چیز مثل بند ساعتت که روی مچت جا می اندازد .

 تنگ شده است همه چیزت که خودت خواستی و ... .

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 3:32 PM توسط طیبه پاكدل| |


Design By : Night Skin