من،سکوت...مینویسم
دیگر نمی خواهی چیزی در آن نفوذ کند ، چیزی در آن جا بگیرد ، چیزی را در مردمکهایش جا دهد و صوتی را در خودش فرو کند . خسته شده ای می دانم . دلت لک زده برای کوچک و کوچک تر شدن . اینکه همه چیز در یک اتاق جمع شود و وقتی درش را بستی دغدغه ای بیرون نباشد ، همه چیز باشد در کنارت و تو باشی کنار همه چیز . دوست داری همه چیز را در خودت گیر بیندازی می دانم ... تنگ شده است ، همه چیز مثل بند ساعتت که روی مچت جا می اندازد . تنگ شده است همه چیزت که خودت خواستی و ... .
تنگ شده است می دانم . دلت ، جایت ، چشمهایت ، گوش هایت ...
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت
3:32 PM توسط طیبه پاكدل| |
| Design By : Night Skin |

